کار شناس شعر

 کجا خبر دارد از مسمومیت برنج سرده ی پس پریشب؟

 دیگر شعری نخواهم گفت

 مگر به افتخار دیوارهای گلی ده

 که زن همسایه صورتش را به آن می مالد از درد دندان

 و هنوز

  آن مرد

 در باران

  تند می دود

 به دنبال وسیله ای

  تا زنش را ببرد

  به پشت در بسته ی درمانگاه ،بدون چتر!

 خاک برسر من و خودکارم که به درد نمی خوریم.